داستان « فضیل زنده می شود » - کلاس دوم سه تیزهوشان
X
تبلیغات
رایتل

داستان « فضیل زنده می شود »

کلاس دوم سه - یکی از شب ها ، فضیل قصد داشت ، مانند همیشه یکی از خانه هایی را که از قبل شناسایی کرده بود سرقت کند ، از قبل خانه ای را در نظر گرفته بود . خنجر به دست در تاریکی حرکت می کرد ، تا به خانه مورد نظر رسید ، از دیوار خانه بالا رفت و خود را به حیاط خانه رساند .


سوسوی چراغی از داخل یکی از اتاق ها توجهش را جلب کرد . صاحب خانه هنوز بیدار بود و در دل شب قرآن می خواند . فضیل برای گذراندن وقت به گوشه ای خزید و پنهان شد ، تا کسی که قرآن می خواند ، بخوابد .


او در سکوت شب ، صوت زیبای قرآن را می شنید ، از آنجا که معنای آیات قرآن را می فهمید ، بسیار تحت تأثیر زیبایی و نفوذ آیات قرآن قرار گرفت زیرا مسلمان بود و گرچه کارهای زشتش او را به تدریج با اسلام بیگانه کرده بود ، ولی اینک ندای الهی در تاریکی شب از لا له لای کلمات و آیات الهی ، دل و جان او را تسخیر می کرد .


او به فکر عمیقی فرو رفت ، گویا روزنه ای به عالم دیگر برای او باز شده بود ، بغض او ترکید و در تنهایی به حال خود گریست ، اشک چون باران در گونه های او جاری شد .


جذابیّت و معنویت قرآن هر لحظه او را بیش تر تحت تأثیر قرار می داد ، کم کم روزنه ای از نور بر وجودش تابید و سراسر روحش را فرا گرفت .



برای دیدن بقیه مطلب ، به ادامه مطلب بروید .




در این میان ، این آیه را شنید : 


                                                                                                                                      


اَلَم یَأنِ لِلَّذینَ ءامَنوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِالله

آیا وقت آن نرسیده است که دل های مومنان به یاد خدا خاشع گردد ؟!




فضیل با چشمانی پر از اشک و آهسته گفت :

آری پروردگارا ، اکنون زمان آن فرا رسیده است و هنگام خشوع دل من همین الآن است . این آیه آن چنان در قلب او اثر گذاشت که تمام زندگی اش را دگرگون ساخت . آن شب را به کاروان سرایی رفت تا استراحت کند . کاروانیان عازم سفر حج بودند ، آن ها در کاروان سرا منزل داشتند و درباره ادامه سفر گفت و گو می کردند . شخصی گفت : نباید در شب حرکت کنیم ، چون راه ناامن است ، باید منتظر بمانیم تا فردا صبح با همسفران بیش تری حرکت کنیم و از این منطقه دور شویم ، چون در این منطقه راهزنی بی رحم و سنگدل وجود دارد که با کمک هم دستان خود راه را بر کاروانیان می بندد و به دزدی و جنایت دست می زند .


دوستان آن شخص حرف او را پذیرفتند و هر یک داستانی از راه زنی های آن مرد بی رحم تعریف کردند .


فضیل همه این حرف ها را شنید و با خود گفت :

خدایا من چقدر بدبخت و بیچاره هستم که پیوسته خاطر آسوده مردم را به ترس می اندازم و آن هارا نگران می سازم .

او با شجاعت از جا ، برخاست و خود را به کاروانیان معرفی کرد و گفت :

ای مردم آسوده باشید که دیگر کاروانی از دست فضیل ناراحت نخواهد شد .

آن فضیل مرده است و فضیل دیگری متولد شده است .

بعدها کاروانیان فضیل بن عیاض را دیدند که با حالی دگرگون ، برگرد خانه خدا به طواف مشغول است . از آن به بعد دیگر مردم او را به جای فضیل سارق ، فضیل عارف می شناختند .


آخرین ارسال ها